تبليغاتX
...خود را میجوییم
 
خدا کند که پریشان نباشد احوالت . . . .
|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 به نام حضرت دوست که هرچه میکشیم از اوست!
خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی کون لق ما...

 

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 مکالمه!
ـ عمه؟تو هیچوقت سر من داد نمیزنی؟

من:نه!

ـ حتی اگه عصبانی بشی؟

من:برا چی از دستت عصبانی بشم؟

ـ عمه؟تو اصلآ بلدی عصبانی بشی؟

من:آره...

ـ یعنی بلدی داد بزنی؟؟!!

و در همین جا خنده اطرافیان به مکالمه فلسفی ما پایان داد!!!

|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم...
|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 
نگاهی میکنی ما رو....

مگه اسگل ندیدی تو؟؟!!

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 
یه چراغی که میره ، رو به خاموشی

 نگردد شعله ور

بیهوده میکوشی....

|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 
"از دل برود هر آنکه از دیده برفت"

من که رسمآ ریدم به این جمله رفته...

شما چطور؟

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 
حس میکنم وجود ندارم به هیچ وجه

 

اصلآ به هیچ جای جهان بسته نیستم....

 

 کاملش اینجاست

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
خسته ایم از نخودی بودن!

زندگی...میشود ما هم بازی؟؟!!

|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 تشابه اسمی!
راس راسی میشه؟آیا؟

بهار بیاد و... تو یاد من نیفتی؟!

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا